نویسنده: Mahnaz - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
خستگی من از حصار مرداب نیست .
از ماهیانی است که به دریا نمی اندیشند . . .
از ماهیانی است که به دریا نمی اندیشند . . .
تصمیم گِرِفتَم
آنقَدر کَمیاب شَوَم
تادِلی بَرایَم تَنگ شَوَد
وَلی آفسُوس کِ فَراموش شُدَم...!!!
ایستاده ام....
تنها....
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا ....
انگشت هایم را می شمارم
یک.
دو..
سه...
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو ....
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی....
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن ....
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس....
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم....
مطمئن باش!..................
تو به افتادن من در خیابان خندیدی !
و من ...
همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود
که عاشق خنده ات نشود .
هر از گاهی دریا هوس می کنه
به ساحلش سری بزنه .
مهم نیست ساحل تحویلش بگیره
یا نه .
مهم اثبات وفاداریه دریاست !